دیگر از نام افسره نمیترسم. اصلا به من بگویید آهای افسردهی عبوس نامهربان و بگذارید فراموش کنم که روزگاری بود که لبخندم را که خندهام را دوست داشتند.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:50  توسط سمانه
|
تنها کسانی که دیگر اینجا نیستند من و توییم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:43  توسط سمانه
|
این خندههای توی عکسها، خندهدارترین نوعِ خندههاست. بس کنید این همه حماقت را.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:21  توسط سمانه
|
تو را دیگر انگار یارای ایستادنت نمیباشد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:19  توسط سمانه
|
سیگار و سیگار و سیگار و تمام لحظاتی که با دیگران قیاس میشوی. هم خودت قیاس میکنی خودت را و هم دیگران میکنند تورا. کاش تمام اینجا را دود بگیرد و نبینم که فنا میشوم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:16  توسط سمانه
|
من اینجا هیچام. من اینجا اگر هستم صرفاٌ به خاطر شماست که هستم. من را اگر خاطری نبود که برایم مهم باشد بودنش، نبودم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 13:14  توسط سمانه
|
چرا این همه از دکتر مرندی فیلم میسازن؟ این همه دکتر دیگه تو مملکت ما هست خب.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 23:46  توسط سمانه
|
آقای دکارت بعد از اینکه به همه چیز شک میکنه حتی خودش- وجود خودش - و بعد از اینکه میبینه اینطور نمیشه ادامه داد و شروع میکنه به اثبات وجود خودش و کوگیتوی معروفش، یه جوری میشه. قضیه اینه که من فکر میکنم -البته فقط من نیستم که اینطور فکر میکنم- که آقای دکارت فکر میکنه برای ادامه فقط نمیتونه به خودش اکتفا کنه و این وسط باید خدایی باشه که کمک کنه به اثبات چیزهای دیگه حتی وجود آقای دکارت. پس شروع میکنه به اثبات خدا. خدا اثبات میشه اما این تلاش آقای دکارت همیشه برای من قابل تامل خواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:11  توسط سمانه
|
توی
21 گرم یه جا هست که کریستینا به پال میگه اگه شنا و پیادهروی نبود دیوونه میشدم. یاد 5، 6 سال پیش افتادم که دو سه ساعت با حدیث شنا کردیم و وقتی روی آب میخوابیدم و به سقف استخر نگاه میکردم حس میکردم چقدر بهترم. الانم که دارم دوباره وبلاگ مینویسم همون حس رو دارم. بعضی کارا که ترک میشن جدی جدی آدم دیوونه میشه.
پ.ن: فکر کردم چند وقت دیگه که پسورد وبلاگم یادم بره حتمن از خودم خجالت میکشم. شاید اینم بتونه یکی دیگه از دلایلی باشه که دوباره بنویسم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 1:8  توسط سمانه
|
"نظام استالینی از آن جهت بد نبود که اهدافش رذیلانه بودند و یا ترورها و پروندهسازیها و اعترافات دروغین گرفتنها و بیآبروکردنهایش <عادلانه> نبودند. گیریم که همهی اینها بر وفق عدل و مقتضای رشد نظام سوسیالیستی و تمهیدی برای آن <زایمان تاریخی> بود. سخن در این است که نظامی که برای بقا و حیات خود محتاج به چنین شیوههایی است، نظام رذل و مطرودی است. نظامی که برای رسیدن به اهدافش و برای حفظ و پایداری تعادلش و برای تامین نیرومندی و ثباتش، محتاج تعطیل احکام استثناپذیر اخلاقی است، از اصل، نظامی غیراخلاقی و فاسد است."
"همهی نظامهایی که خود را حق میدانند، در حالات نادر هوشیاری، این سوال وجودآشوب و زلزلهافکن را روبهروی خود میبینند که ماندن به چه قیمت؟ تا کجا حق داریم خود را برتر از حق بشماریم و تا کجا اخلاقأ شایستگی برتر نشستن از اخلاق داریم و فدا شدن قانون در پای ما تا کجا قانونی است؟ و ماندن تا کی و کجا و به چه بهانهای جایز و لازم است؟ خدمتگزاران و طرفداران و حامیان مسئولیتشناس ایت نظامها نیز حق و بل تکلیف دارند که بدین سوالات بیاندیشند و نگران پاسخ آنها باشند. جواب صریح آن است که تا آنجا که نقض احکام اخلاق، به هیچ بهانه و عذر و حجتی قاعده نشده باشند و تا آنجا که نظام، خود را حق مجسم و مجسمهی حق نشمارد."
"بدترین خیانتی که حاکمان رذل به محکومان بیپناه میکنند، این نیست که اموالشان را میربایند و حقوقشان را پایمال میکنند. بدترین خیانت آن است که شیوههای اخلاقشکن خود را به آنان القا و تعلیم میکنند تا وقتی آنان به قدرت رسیدند، همانها را جایز بشمارند و حاکم کنند و به هر بها و بهانهای برای ماندن بکوشند. این عین رمین خوردن از دشمن در عین احساس دروغین پیروزی است."
اخلاق خدایان- دکتر عبدالکریم سروش- انتشارات طرح نو- 1384
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 1:2  توسط سمانه
|