تبليغاتX
!زباله‌دانی ذهن یک‌مبهوت!
!زباله‌دانی ذهن یک‌مبهوت!

...می‌خواهم بگویم...

آذر را از پاییز می‌نویسم. نه! می‌نویسیم! می‌نویسیمش تا برای همیشه ثبت شود. برای همیشه!

آذر را شاید گمان نمی‌کردم که این‌طور قرار است ورق بخورد. نه! گمان نمی‌کردیم! ورق می‌خورد حالا، ما هم باز، ثبتش می‌کنیم و هی ثبتش می‌کنیم.

قرار است آذر را قصه بگوییم. قصه!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:36 توسط سمانه| |

گفتم این‌بار مثل بچه‌ی آدم قبل از این‌که مطلب را پست کنم، بنویسم و بعد ویرایش کنم. دیدم تبدیل شد به هی نوشتن و هی خط زدن و هی پاره کردن و هی پست نکردن! این شد که پذیرفتم به من آدمی‌زاد‌گونه نوشتن نمی‌آید. همین‌طور هرچه می‌خواهد دلِ تنگم را می‌نویسم و پست می‌کنم. اگر خیلی هم بی‌ویرایش بود -که سعی می‌کنم نباشد- تحمل کنید. اگرچه مجبور هم نیستید‌ها. اصلن نوشته‌ی ویرایش نشده، خواندنش خیلی هم به تقوا نزدیک‌تر است به قولی!

از همین اولش هم بی‌مقدمه می‌روم سر اصل مطلب که...

آدمِ خواستنیِ تو می‌خواهد ستاره‌ی هالیوود باشد و مثلن همتا نداشته باشد از نظر قیافه و هیکل و تیپ و خلاصه هر آن‌چه از ظاهر برآید، یا اصلن می‌خواهد ثروتمندترین مرد ایران که نه اصلن خاورمیانه! باشد، از این عرب‌های پول‌دار مثلن، که همه‌چیز از ماشین آن‌چنانی و ویلای این‌چنینی و مسافرت‌های دور دنیایتان به راه باشد بی‌اینکه حتی لب تر کنید، یا اصلن تحصیل‌کرده باشد از این‌ها که ۵تا لیسانس دارند و ۳تا فوق لیسانس و ۲تا دکترا و در حال حاضر هم مثلن مشغول گرفتن پست دکترا! یا هزار جور دیگر از این قبیل معیارها که احتمالن هر کداممان یک لیست بلند بالایش را نوشته‌ایم و گذاشته‌ایم لب طاقچه و شده ترازویی برای سنجش آدمِ خواستنی‌مان.

اما هدفم نقد این معیارهای از همه رقم نیست. یکی دو تا هم که نیستند. اصلن بعضی‌هایشان هم خوبند و لازم، یعنی خیلی هم نمی‌شود همه را نادیده گرفت. بحث سر چیزِ دیگریست. سرِ همان مسئله‌ای که همه اولش به بدیهی بودنش ایمان راسخ دارند، کلی هم درباره‌اش سخنرانی‌های حرفه‌ای می‌کنند، بحث‌های روان‌شناسانه و از این چیزها! اما به موقع‌اش می‌شود تنها فراموش شده‌ی این لیست بلند بالا. فراموش می‌شود و زندگی‌های پررنگ و لعاب مشترک شروع می‌شوند. شروع می‌شوند و تمام نشده، تمام می‌شوند. خیلی هم طول نمی‌کشد؛ شما می‌گویید ۲سال، من اصلن می‌گویم ۵ سال. خب که چه؟ ۵سال کجا و یک عمر کجا؟! اصلن چرا انقدر تعارف می‌کنیم؟ یکنواخت می‌‌شود دیگر! می‌شود یک روال روتین و ببخشید؛ مزخرف، که فقط بار مسئولیت‌تان را زیاد کرده؛ قبض آب و برق و قسط های هر ماهه و غرغر زنانه و داد و بیداد مردانه و دردسرهای بچه‌گانه و خلاصه رخ‌نمایی همه‌ی واقعیت‌های زندگی در مقیاسی بی‌ریخت!

خب بله! راحت تعبیرش می‌کنید این روند را -از خیلی‌هایتان هم شنیده‌ام- که؛ " همه‌ی مردها مثل هم‌اند، وسواس به خرج نده!" یا "این‌ها نمک زندگیه" یا "عاشق طرف هم که باشی همین روال یکنواخت مزخرف رو تجربه می‌کنی!" یا "بالاخره به هم عادت می‌کنید!" و ...

خب قبول کنید که توجیه می‌کنید. شاید به خاطر این‌که خراب کرده‌اید! یعنی سر دو، دو تا چهارتایتان، سر این‌که لیسانس دارد یا فوق لیسانس، سر این‌که ماشینش شاسی بلند است یا کوتاه! قدش و دور کمرش و ... سر همه‌ی این‌ها یک عمر زندگی را طاق زده‌اید. خب اصلن زندگی یکنواختِ بی‌هیچ هیجانی، همان دودستی تقدیم کردنش بهتر!

ببینید قرار نیست حرف تازه‌ای بزنم که فکر کنید رمز یک زندگی مشترک شاد و مهیج و غیر یکنواخت را می‌خوام افشا کنم. اصلن این حرف‌ها به من نیامده. کسی که مثلن ۵۰ سال سابقه‌ی زندگی مشترک را دارد احتمالن بهتر می‌تواند در این زمینه افشاگری کند، نه من که تجربه‌ی یک روزش را هم نداشته‌ام. اصلن این هم قبول که " چی می‌گی؟! زندگی مثل هندونه‌ی سر (در؟) بسته‌اس." اما خب، روند تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌ها را دیده‌ام. برای خودم هم بارها پیش آمده و بارها هم بدیهی‌ترین و مهم‌ترین اصل را فراموش‌ شده یافته‌ام. یادم رفته، یادمان رفته که باید تو همان لیست لب طاقچه، اضافه کنیم؛ یکی باشد که زبانمان را بفهمد -بی‌تعارف دیده‌ام که هم‌زبان نیستید-، اصلن "ف" را نگفته فرحزاد باشد، یکی که بخواندمان و بخوانیمش. اشتباه نکنید. قرار نیست از عشقش دو روز تب کنیم و روز سوم به عرق بنشینیم و از روز چهارم به بعد همه چیز فراموش شده باشد. مسئله سر حرف مشترک است. حرف مشترک هم لزومن با هم‌کار بودن و هم‌رشته بودن و هم‌سایه بودن و هم‌شهری بودن شکل و شمایل نمی‌گیرد. حرف مشترک هردویتان را به وجد می‌آورد، چند لحظه‌ای می‌خندانتان، اصلن غمگینتان می‌کند. اصلن قضیه دل دادن است. قضیه این است که اگر حتی ۵۰ سال هم گذشته باشد از به اشتراک گذاشتن زندگی‌تان، باز هم برای پیاده‌روی عصرانه، دست در دست حلقه کنید و زیر گوش هم زمزمه کنید؛ زندگی‌ را. همه‌چیز را از همان نگاه اول مرور کنید تا به همین‌جا که حتی به زحمت راه می‌روید و شانه‌هایتان بهترین تکیه‌گاهتان بوده‌اند.

فکر می‌کنم این قضیه‌ی دل دادن خیلی هم زمان و مکان سرش نمی‌شود. یعنی اگر مبنای انتخابتان بشود همان اصل بدیهی، هستید با هم، بدون شمارش روزها، بدون تجربه‌ی طعم بی‌مزه‌ی یکنواختی. خب حتمن تحمل سختی‌ها و آن واقعیات فوق‌الذکر در این حالتش راحت‌تر خواهد بود. این‌را من نمی‌گویم، کسانی‌که تجربه‌اش را داشته‌اند می‌گویند!

همه‌ی این‌ها را که گفتم معنی‌اش این نبود که به انتظار کسی که شبیه خودتان باشد بنشینید تا گیس‌تان هم مانند دندان‌هایتان سفید شود! اصلن هیچ‌کس نمی‌تواند منکر اختلاف سلیقه‌ها شود. اختلاف سلیقه‌ها هم کاری به آن اصل بدیهی ندارند خیلی. تازه با وجود اصل بدیهی قابل فهم‌تر هم می‌شوند. پذیرفتنی هم.

اگر بخواهم خیلی گستاخ باشم باید بگویم؛ آدم خواستنی زندگی من و حتی تویی که گیر کرده‌ای وسط چندین انتخاب کسی می‌تواند باشد که به احترام نگاه‌هایمان سکوت کنیم، به احترام گوش‌هایمان زمزمه کنیم، به احترام بودنمان باشیم. برای هم بخوانیم و برای هم به موقعش سرتاپا گوش شویم. شانه به شانه دهیم و تا هرکجا که این جاده قرار است برود، برویم. 

دو نفره!

اصلن مسئله همین دونفره رفتن و جانزدن و شانه خالی نکردن است. از گاهی اوقات کم آوردن‌ها هم می‌شود گذشت حتی. اما جا زدن نه!

خب حالا من سخت می‌گیرم و وسواس به خرج می‌دهم یا شما با آن آدم‌های خواستنیِ همه رقم ایده‌آل که صبح را در کنارشان به شب می‌رسانید و شب را به صبح، تا روزی برسد که از سر عادت دوری‌اش سخت بشود! از سر عادت! 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:29 توسط سمانه| |

نمی‌‌دونم کسی مستند آژیر رو که امشب ساعت 11 از شبکه یک پخش شد رو دیده یا نه! خب البته خیلی هم حوصله ندارم بشینم تعریف کنم که ماجرا چی بود. اصلن مهم هم نیست. یعنی اگر ندیدید هم که چه بهتر. متاسفانه من دیدم و باز این‌جوری شدم و اومدم این‌جا که فقط اینو بگم و بعد رفع زحمت کنم.

" بلوغ یک پدیده‌ی جنسی است. بلوغ را به مقطعی از زندگی می‌گویند که در آن تغییرات جنسی رخ می‌دهد. دوره‌ای گذار بین Juvenile و Adulthood که طی آن صفات ثانویه‌ی جنسی ظاهر می‌شود. جهش رشدی هنگام بلوغ قدرت باروری ایجاد می‌کند و همین‌طور تغییرات مشخص فیزیولوژیک. تمامی این تحولات در ارتباط با تکامل اعضای تناسلی و ترشح هورمون‌های جنسی می‌باشد. پیک جهش رشدی بلوغ در دختران یازده سالگی و در پسران 13 سالگی‌است." ارتودنسی معاصر- فصل4

به زبون ساده می‌شه این‌که؛ حالا هی خودتونو بکشید و برنامه‌ی مزخرف بسازید. پول مفته دیگه. ولی خب هر‌کاری هم که بکنید پس فردا ممکنه توی خیابونی جایی که دارید می‌رید دخترتونو ببیند که دستش تو دست پسر غریبه‌اس و حالا هر چی... بعد اونوقت چه‌جوری می‌خواید نذارید که مثلن
فلان هورمون از فلان جای مغز ترشح نشه و نره رو فلان عضو تاثیر بذاره و نهایتش دست دخترتون از دست پسر غریبه در بیاد؟! نه یعنی واقعنی می‌تونید؟ والا چی بگم از شما بعید نیست بخدا! یعنی آدم این برنامه‌هاتونو که تصادفی می‌بینه متوجه می‌شه شما هم‌چین کارایی‌ام از دستتون برمیاد به
حول و قوه‌ی الهی. ولی خب اگه نشد و خدایی نکرده نتونستید این مدلی صورت مسئله رو پاک کنید روش‌های دیگه‌ای هم هست که البته تو آستین ما نخبه‌هاس!‍ مثلن یکی‌ش اینه که ضعیفه جماعت رو تو خونه حبس کنید. ها؟ چطوره؟... نه؟ نمی‌شه؟ قضیه‌ی چرخ مملکت و ایناس؟ خب باشه اونا رو حبس
نکردید این پسرا رو کر و کورشون کنید. اگه دیدی بازم جواب نداد بزنید تو کار عقیم کردن و این حرفا... اینا رفرنس علمی و تاریخی داره به جان شما. دقیقن مثل برنامه‌های شما. باور کنید.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:48 توسط سمانه| |

برای سنت‌ها و رسم و رسوم مملکتم -فارغ از این‌که متعلق به‌کدام قوم و گروه باشد- تا آنجایی که حرفی برای گفتن داشته باشند و جایی برای کارکرد عقلایی، احترام قائلم. اما هیچ‌‌وقت نتوانستم فلسفه‌ی پول ریختن روی سر عروسی که لبخندی به نشانه‌ی متانت و وقار چسبیده روی صورتش را درک کنم! احتمالن این قضیه تاکیدی بر ارزشمندتر بودن عروس خانوم نسبت به آن مثلن اسکناس‌های ۵۰۰۰ تومانی‌ست! و هزارن دلیل دیگر حتی!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:50 توسط سمانه| |
چیزهایی که به آدم تحمیل می‌شن دو دسته‌ان. یه دسته‌شون چیزهایی هستن که یه منبع بیرونی دارن و هر کسی به نحوی باهاشون برخورد می‌کنه و من الان هدفم تشریح نحوه‌ی برخورد نیست، و دسته‌ی دوم چیزهایی هستند که منبع درونی دارن. گاهی اوقات تحمل تحمیلات این منبع دوم اشکم رو درمیاره!

بعد فکر می‌کنم به جز در بعضی موارد که زیر بار این تحمیلات نوع دوم رفتن می‌تونه برای آدم منافعی در پی داشته باشه در بقیه‌ی موارد که البته درصد بیشتری رو به خودشون اختصاص می‌دن، هیچ معلوم نیست که چی بشه! بعد خب طبیعیه که این فکر اشکم رو بیشتر دربیاره.

پ.ن: تحمیلات!(؟)

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:40 توسط سمانه| |
دقیقن همون موقعی‌که گفتی بی‌خیالش‌ و من بی‌خیالش شدم، تونستم ببینم اون چندتا قطره‌ی بارونی رو که خودشونو می‌کوبیدن به در و پنجره‌ی ماشین تا من نگاشون کنم. خیلی حیف می‌شد اگه نمی‌دیدمشون. اصلن به قول تو بعضی از این آدما کوتوله‌تر از اونن که بخوان جای قطره‌های بارون رو تو نگاهم بگیرن.

تازه تو ضبط ماشین آقای راننده، مرجان داشت می‌خوند: تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای همه شهر برات قصه میگن قصه از این دل پر غصه میگن...

پ.ن: خیلی دلم قصه می‌خواد. مخصوصن تو این هوا!

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:35 توسط سمانه| |

نزدیک‌های ظهر زهرا زنگ زد و گفت که مامان قشنگت فوت کرده، که دوباره انگار مامانِ قشنگم فوت کرد.

شهرزاد! بیا با کلمات بازی نکنیم. من می‌دانم تو الان در کلمات غرقی. در تمامِ تسلیت‌گویی‌های بی‌پایان. اصلن خوب می‌دانم ـخوب مزه مزه کرده‌امـ که متنفری از تمام این تعارفات. که دلت می‌خواهد هیچ‌کدامشان نباشد. پس چرا سرمان را درد بیاوریم با این حرف‌ها.

اما دارم برایت می‌نویسم، چون چشیده‌ام طعمِ آن نامه‌ای را که یکی از بهترین دوستانم در مراسم هفتِ مادر، وقتی حال خوشی نداشتم، داد دستم. همان‌ موقع نخواندمش. اما بعد که خواندم دیدم هنوز هم دلایلی برای ادامه‌ی زندگی هست. می‌نویسم برایت که یادت نرود باید باشی. که اگر حالا محروم شده‌ای و محروم شده‌ایم از بزرگ‌ترین منبع محبت روی زمین و غیرِ زمین، هستند کسانی که بی‌دریغ ببخشندت. نه به آن بی‌دریغی که مادر، اما به دردت می‌خورد عزیزکم. باور کن.

نه! نمی‌خواهم وارد کلیشه شوم. نمی‌خواهم بگویم که فراموشت می‌شود. که خاک سرد است. نه! من هم مثل تو با این حرف‌ها فقط دلم سنگین می‌شود از این همه آدمِ خوش‌خیال اطرافم. این درد هست. همیشه هست. فکر نکن اگر زهرا مادرش را یک‌سال و نیم است که از دست داده، حالا حالش خوب است. تو دوستش هستی. از بهترین‌ها. تو حتمن می‌خوانی چیز‌هایی که می‌نویسد را. اصلن اگر او را باور نداری مرا که خوانده‌ای. می‌بینی؟ سایه روشن درد همه‌جا هست. در تمام نوشته‌ها. و ما با همین‌ها زندگی می‌کنیم. درد می‌شود جز روتین روز‌های زندگی‌ات. نمی‌گویم که بترسی. می‌گویم که ببالی برخود. چون هنوز هم خنده‌های بی‌امانِ زهرا را می‌شنوی حتمن. با این همه درد. این یعنی اوج ایستادن. و تو باید یاد بگیری که بایستی. بایستی و بعد کیف کنی از این‌همه مقاومت.

شهرزاد عزیزم! کم نخواهند بود روزهایی که کم بیاوری. نمی‌گویم برای این‌که بترسانمت. می‌گویم که آگاهت کنم ـکه کاش همان‌روز‌ها کسی را داشتم که خبرم می‌داد از این روزهاـ می‌گویم که بدانی کم آوردن معنی‌اش به سرانجام رسیدن نیست. کم آوردن حق ماست. اصلن نترس از این‌که بگویی بریده‌ام. بگو. بلند هم بگو. گریه مال ضعیف‌ها نیست. اگر زمانی وقتی گریه کرده‌ای و مادرت گفته که مال ضعیف‌هاست برای این‌ بوده که طاقت اشک‌هایت را نداشته و با هر قطره از اشکت دلش ذوب می‌شده. اما حالا وضع فرق کرده. گریه کن. سبک می‌شوی. حالت را بهتر می‌کند. کمکت می‌کند که ادامه دهی. اما اجازه نده هر‌کسی اشک‌هایت را ببیند. خودت بهتر می‌دانی چرا!

شهرزاد! قرار نیست مادرت برگردد. می‌دانم خیلی بی‌رحمانه است. می‌دانم خیلی بی‌رحمم که همچین چیزی را می‌گویم. اما باور کن قرار بر این نیست. حالا تویی و خودت و بقیه‌ی اعضای خانواده‌ات. حالِ شیرین را بهتر می‌فهمم. خواهر بزرگ! قرار بر این شده که تو گاهی تکیه بدهی به شیرین و شیرین گاهی خواب مادر را ببیند. قرار شده که یک صندلی سرِ میز شش نفره‌تان خالی بماند. حتی اگر ظاهرن پر شده باشد! قرار بر این شده که تو بزرگ شوی. خیلی بزرگ. می‌دانم شاید حتی فکرشم را هم نمی‌کردی. اما باور کن چیزِ بدی نیست. تو بزرگ‌تر می‌شوی و می‌فهمی. خیلی از چیز‌هایی را که قبلن می‌دیدی و نمی‌فهمیدی حالا می‌بینی و می‌فهمی. اصلن زندگی‌شان می‌کنی. تو سخت‌تر می‌شوی و روحت لطیف‌تر. حالا ممکن است به چیز‌هایی که قبلن می‌خندیدی، گریه کنی. من به جرات می‌گویم که تو فرق خواهی داشت با خیلی‌های دیگر. یک فرق بزرگ و اگر خودت بخواهی یک فرقِ بزرگِ خوب.

شهرزاد قشنگم! عجله نکن برای این‌که زندگی عادی شود. که برگردی به همه‌ی چیز‌های دیروز. زمان می‌برد. صبر داشته باش. اما خیال هم نکنی که هرگز برنخواهی گشت. خیال پوچی است. زندگی همراهت می‌کند. چه بخواهی و چه نخواهی. اما نگذار که اجباری در کار باشد. با اختیار همراه‌اش شو. برو. بدون تردید هم گام بردار. بگذار صدای قدم‌هایت برسد به گوش مادرت. که بداند هستی. که مطمئن شود که عجب دختری تربیت کرده. می‌دانم ساده نیست. اما باورم نمی‌شود که تو نتوانی. من همیشه در نگاهِ تو ایمان را دیده‌ام. تو با ایمانت حتی می‌توانی زندگی را همراهِ خود کنی. نه این‌که در دامِ چه بکن و چه نکنش بیفتی. تو حتی بیشتر از این‌ها می‌توانی.

اما توقع نداشته باش از اطرافیانت که بفهمند تورا. که با گریه‌ات اشک بریزند و با خنده‌ات بخندند. که یادشان نرود خیلی وقت‌ها خیلی بهشان نیاز داری. آدم ها فراموش کارند. حتی ممکن است بارها دلِ توی دل‌شکسته را هم بشکنند. توقع نداشته باش که دم بدهند به تو. که از مرثیه‌ی زندگیت برایشان بخوانی. هیچ‌کس این‌روز‌ها حالِ شنیدنِ این مرثیه‌ها را ندارد. حتی ممکن است به‌سادگی از کنارت بگذرند. ما آدم‌ها این‌طوریم دیگر. هیچ‌کارمان هم نمی‌شود کرد. اما تو این‌را بدان. در حد دانستن‌اش هم کفایت می‌کند. گاهی هم بهشان حق بده. تو بعد از این باید خیلی بیشتر از این‌ها گذشت داشته باشی.

همه‌ی این‌ها را گفتم اما باز هم تو دل‌ات هوای نواز‌ش‌های مادر و بوسه‌های رویِ پیشانی شب‌ها قبل از خواب‌اش را خواهی کرد. بدجوری هم هوس می‌کنی. تو تا آخر عمر هم می‌جوییشان و هرچه بیشتر می‌جویی کمتر می‌یابی. این انگار رسمِ روزگار است.

عزیز دلم! باش و ادامه بده. باش و بخند حتی اگر غم‌ات بزرگ است. باش و بدان که همه از بودنت، زندگی کردنمان می‌آید.

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:0 توسط سمانه| |

من پره‌های نارنگی‌م رو دونه به دونه می‌بلعم و تو مقابلم، نه، مجاورم نشستی و شکایت می‌کنی، نه، با بی‌تفاوتی می‌گی: هیچ لذتی از خوردن میوه نمی‌برم. به کلمه‌ی لذت که می‌رسی، من دارم کیف می‌کنم از لغزیدن لاشه‌ی نارنگی تو سراشیبی حلقم. چه قلقلکی! شاید اون لذتی که حالا ازش رد شدی و به پایانِ جمله‌ات رسیدی و نشستی به تماشای من، همین باشه.

تو شب رو زود وصل می‌کردی به خواب، به هفت پادشاه، به کابوس‌های گَه‌گاه، به صبح‌های زود، به صبحانه‌های مفصل. من اما تو تاریکی شب‌های اتاقمون، در التهاب یک پیامکِ در راه، شاید بیدار باش  داده باشم تا صبح. نه خودِ خودِ صبح، تا همون سپیده‌ی آغازش. همون‌که گاهی بهش قسم می‌خورن، که یعنی مقدسه. من حتی طعمِ اون صبحانه‌های مفصل اول صبحِ تو رو نچشیدم، تو طعمِ قصه‌ شنیدن‌های شبانه‌ی منو. این به اون در! این‌بار اما شاکی بودی و در مقابلم: چه طعمی داره این پیامک‌های هر از گاه، گاه و بی‌گاه؟! و من پیش از این‌که تو به طعم برسی پیامکی برام اومد و هیچ وقت نفهمیدم تو کِیْ به گاه و بی‌گاه رسیدی و نقطه گذاشتی ته‌اش و رفتی سرِ خط!

اگر بدونی که وقتی آرشیو می‌خونم، آرشیو وبلاگِ یه دوست رو، چه کیفوری می‌شم! چند بار بهت گفتم برای یک بار هم که شده امتحانش کن. تو اما خندیدی و گفتی: حوصله داری دختر. کی انقدر می‌تونه مهم باشه که مثل توی دیوانه سه ساعت بشینم پای آرشیوش؟ نمی‌دونم از مهم رد شده بودی یا به دیوانه نرسیده بودی که من غرق شدم. غرق شدم وسط یه جمله. یه جمله توی پست. یه پست که مالِ دو سال پیش بود. من غرق شدم و حواسم نبود که تو رفتی و قبل از رفتنت تویِ دلت گفته بودی: هیچ وقت نفهمیدم که چطور می‌شه غرق شد. من اما نفهمیدم که اون‌روز چقدر دلت خواسته بود که غرق می‌شدی!

گفتم به قسمت قواعدش که می‌رسم، زود خسته می‌شم. از سرِ خستگی‌ هم زود به فکر و خیال می‌افتم. شاید یادت نباشه اما بیشتر از این‌ها هم گفتم. گفتم: این روزها وقتی دور و برم شلوغ می‌شه و مجبورم که حرف بزنم و درددل کنم و گاهی از زندگی شخصی این و اون قصه ببافم و تحویل بدم و تشویق بشم، فقط گوش می‌کنم و تائید می‌کنم. گاهی هم می‌خندم. نه که خیلی بلند. فقط در همین حد که یعنی من هم هستم خیالتون راحت. اون‌ها هم راضیند به همین. انگار که فقط همه‌ی حرف‌هاشون پشت دیوارِ تائید من صف بستن. همین‌طور با حرکات ظریف سرم میان این‌ورِ دیوار. یادت هست؟ گفتم: اگر بفهمن که سکوت و تنهایی چسبیدن به من، اون‌وقت بی‌خیالِ من می‌شن و تنهاترم می‌ذارن. اگه بدونی این تنها بودن‌ها و تنها موندن‌ها بعضی وقت‌ها چقدر خوبه واسم. تو اما زود نگران شدی. از خط‌خطی‌های روی صورتت فهمیدم یا از لحنِ‌ صدات یادم نیست. گفتی: تو تنهایی شیطون هست. من اما بیشتر کیف کردم. تو حتی طعمِ تنهایی‌های من هم برات غریب بود. که وقتی که سکوته و صدای جیرجیرک، و من تنهایی رو با طعمِ حِل سر می‌کشم، خوندن رو با تمامِ خواب‌های آرومِ تو عوض نمی‌کنم. و تو این رو نمی‌دونستی.

تو اصلن تا حالا سیب رو بو کردی؟ می‌دونم مزه‌اش رو خوب می‌شناسی. یادمه اون سیب خوشگله‌رو که توی کتاب‌خونه‌ام گذاشته بودم رو ورداشتی و خوردیش. گفتی: می‌گنده. من اما هنوزم حسرتِ بوش به دلمه.

تو با تاکسی برو. که زود برسی خونه. که خوابِ بعد از ظهرت دیر نشه. من اما دلم می‌خواد ایتالیا رو با نگاهم وصل کنم به قدس. قدس رو با قدم‌هام، همین‌طور که از کنارِ میله‌های سبزِ دانشگاه تهران سرازیر می‌شن به سمتِ پایین، وصل کنم به غروب انقلاب. که کتاب‌فروشی‌هاش رو یک به یک بو بکشم و حسرت همه‌ی کتاب‌هایی که شاید قرار نباشه هیچ‌وقت بخونمشون بمونه به دلم. بعد از سر گرسنگی پناه ببرم به نیکوصفت یا همون پیراشکی‌فروشیِ بغلِ بانک. تو نشنیدی به گمونم. اما قبل از اینکه سوار تاکسی بشی ازت پرسیدم: زندگی چه شکلیه بدونِ پیراشکی و آش و کتاب؟! بدونِ گز کردنِ همیشه‌ی قدس و وصال و انقلاب. بدونِ سرک کشیدن به خوارزمی و هی ناخنک زدن به کتاب‌های از همه‌رنگش.

تو اما نشنیده‌ام گرفتی و رفتی. تو این روزها خیلی ساکت شدی. فکر کنم ناامیدی از من. من‌ی که نارنگی و پیامک و آرشیو رو زندگی می‌کنم. که سکوت و تنهایی رو سر می‌کشم. که سیب فقط بویایی‌ام رو تحریک می‌کنه. که هیچ از تاکسی خوشم نمی‌آد وقتی قراره دمِ غروب انقلاب باشم.

تو همین‌طور ساکت بمون. بگذار من با همین‌ دل‌خوشی‌هام زندگی رو زندگی کنم.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:53 توسط سمانه| |
چندبار باهاش تماس گرفتن و حتی آخرین بار ازش خواهش کردن که تا وقت تموم نشده برای ثبت نام اقدام کنه. قطع کرد و گفت: برید به جهنم! یه حسِ رضایتمندیِ خاصی نشست تو نگاهش و خطِ اخمِ بین ابروهاش محو شد. رو بهم کرد و گفت: تحریمش کردم!

گفتم: میدون رو خالی کردی.

گفت: میدونی که قراره توش یه عروسک خیمه‌شب‌بازی باشم از اونایی که نخ می‌بندن بهش و هر جور که دلشون بخواد بازیش می‌دن، که به شعورم توهین بشه، که بیرون از اون میدون بهم بگن خفه شو، حرف نزن، اعتراض نکن مگر در جهتِ منافع ما، که اتفاقن به‌خاطر نخبه‌بودن بتازن بهم، میدونِ من و جماعت ما نیست. بذار جماعت نخبه‌ای که خیلی دلش هوس همایش‌های نمادینِ دوزاری رو کرده، هوس صبحانه خوردن با هیئتِ دولت رو کرده، هوس سخن‌رانی‌هایی رو کرده که توش وعده‌های سرِ خرمن تحویل می‌گیره و ریشخند می‌شه، بِره و جای ما رو هم خالی کنه. من نخبه‌ای که اینا می‌خوان نیستم و دلم هم نمی‌خواد که باشم.

خب داشتم فکر می‌کردم که می‌تونم به کارش افتخار نکنم؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:12 توسط سمانه| |

کمد توی دانشکده‌ی ما یعنی: بی‌کلیدی اولِ صبح، وقتی مثلن دسته کلیدت جا مونده توی جیبِ مانتوی دیروزت و حالا می‌دویی دنبالِ این و اون تا شاید کسی پیدا شه که کلیدش به کمدت بخوره! یعنی یه‌جا برای روپوشِ سفیدی که تو بخشِ رادیولوژی با ماده‌ی ظهور و ثبوت به گند کشوندیش! یه‌جا برای ماسک‌های سبز، اون‌وقتا که عجله داشتی برای نهار و بعد رسیدن به بیمارِ پروتزت، همین‌جوری از صورتت کندیش و انداختی یه گوشَ‌اش. یه‌جا برای ماسک‌هایی که یادت بیارن چه استرس‌ها که نکشیدی تو این ۶ سال، چه ناهارایی که کوفتت شد از بس سرپایی و اورژانسی خوردی! کمد یعنی یه‌گوشه برای دندون‌های گِلیِ کلاسِ آناتومی مورفو، که حالا صرفن دندونِ گِلی نیستن، توشون دکتر روح‌اللهی رو می‌بینی و شعرِ حافظِ شروعِ کلاس رو. بعد همین‌طور که دست می‌کشی روش و از همه‌ی شیارهاش عبور می‌کنی یادِ اون روزِ استادی می افتی که یه جعبه شیرینی خریده بودین و کادوش کرده بودین و گذاشته بودین رویِ میزِ دکتر و ذوقِ دکتر قبل از باز کردن کادو و پنچر شدنشون بعد از باز کردنِ کادو و حظی که از این ابتکار برده بودین! کمد یعنی یه‌جا برای کتاب‌های تاریخ گذشته‌ی کتابخونه، که از ترسِ فقط جریمه که نه! از ترسِ جریمه و آبروریزی، بعد از سه، چهار سال روت نشه که ببری و تحویلشون بدی. حالا مگر اینکه خانوم دل‌خانی باهات رفیق باشه و بهت بگه که وردار بیار اون کتابارو. که یعنی موردِ لطف و رحمتشون واقع شدی! یه‌جا برای یه‌عالمه پرونده‌ی زرد و نارنجی و سبز، از این بخش و اون بیمار و این نمره و اون امتحان! کمد یعنی طبقه‌ی بالاش، یعنی جزوه‌های جراحی، که هنوزم وقتی نگاهشون می کنی یادِ روتِیْشنِ جراحی و امتحانِ پایان‌بخش و یه ماه بی‌خوابی و بی‌خوراکی می‌افتی، بعدش مو به تنت سیخ می‌شه وقتی یادت می‌افته که چهار تا استاد می‌شستن جلوت و شروع می‌کردن به سوال پرسیدن، بعد تو از اُرالِ (Oral) مریض وارد و از رکتالش (Rectal) خارج می‌شدی تا جوابِ سوال رو پیدا کنی و آخرشم با یه پوزخند مواجه می‌شدی که یعنی جواب اینی که گفتی نیست، شرمنده!

اصلن کمد یعنی شماره‌ی 36، یعنی دستِ راستت راهله و انوشه، دستِ چپت مهدیه و الهه، روبه‌روت سمیرا و یکم اونورترش زهرا. یعنی شلوغی ساعتِ 8:30 صبح وقتی جا نبود تو رختکن که روپوش تنت کنی. کمد همه‌ی ایناس به‌اضافه‌ی 6 سال که گذشت و نفهمیدی که چه‌جوری! کمد دیگه "جا" نیست، کمد یه ورودیه که همشون روزِ 21 مهر باید کلیداشونو تحویل می‌دادن و همه‌ی این 6‌سال رو می‌ریختن تو چندتا پلاستیک و بعدش مرخص! بعله! اینجوری شد که کمدهای ما فارغ‌التحصیل شدن!

 

پ.ن: از ترجمه‌ی جمله‌ی علمی‌ای! که به کار بردم معذورم. علاقه‌مندان می‌تونن فقط یه‌کم به مغزشون فشار بیارن تا بدونِ نیاز به هر نوع دیکشنریی اعم از علمی و غیر علمی به محتوای جمله پی ببرن، با تشکر.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 15:42 توسط سمانه| |